محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3212

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مختار به دو گفت : « من ابو اسحاقم ، من كس آنهايم ، من آنها را بر حق خالص فراهم مىكنم و به كمك آنها كاروان باطل را محو مىكنم و سركشان لجوج را مىكشم . » هانى بن ابى حيه گفت : « اى پسر ابى عبيد ، واى تو ! اگر توانى كه در گمراهى پاى منه ، بگذار حريفشان ديگرى باشد كه عمر فتنه گر كوتاهست و عملش از همه كسان بدتر . » مختار گفت : « من به فتنه دعوت نمىكنم . به هدايت و جماعت دعوت مىكنم . » آنگاه برجست و برفت و بر مركب خويش نشست و سوى كوفه رفت و چون به قرعا رسيد ، سلمة بن مرثد همدانى را بديد كه از دليران عرب بود و مردى زاهد پيشه بود و چون همديگر را بديدند مصافحه كردند و از يك ديگر پرسش كردند . مختار خبر حجاز را با وى بگفت . آنگاه به سلمه بن مرثد گفت : « از مردم كوفه با من سخن كن . » گفت : « آنها چون گوسفندانند كه چوپانش گم شده . » مختار بن ابى عبيد گفت : « منم كه رعايت آن دانم و به سرانجامش مىبرم . » سلمه گفت : « از خداى بترس و بدان كه مرگ و بعثت و حساب دارى و پاداش عمل خويش را مىبينى ، اگر نيك باشد نيك و اگر بد باشد بد . » گويد : آنگاه از هم جدا شدند و مختار برفت تا به رود حيره رسيد ، به روز جمعه . پس فرود آمد و در آن غسل كرد و اندك روغنى ماليد و لباس به تن كرد و عمامه نهاد و شمشير خويش را بياويخت و بر مركب نشست و بر مسجد سكون و ميدان كنده گذشت و بر هر مجلسى كه مىگذشت به مردم آن سلام مىكرد و مىگفت : « مژدهء فتح و ظفر ، آنچه مىخواستيد بيامد . » گويد : برفت تا به مسجد بنى ذهل و بنى حجر رسيد و كس را آنجا نديد كه